تبليغاتX
من و تو خاستگاه دردهامان یکی است

من و تو خاستگاه دردهامان یکی است

مهربانم گوش کن

هجرت

 

تو پرستوی مهاجر را مانی

 

آن زمان که بیتابم،

 

پیش من نمی مانی.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:49  توسط حسین  | 

یک بار دیگر

با هر چه عشق، نام تو را می توان نوشت

 

با هر چه رود، نام تو را می توان سرود

 

بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را

 

با دستهای روشن تو می توان گشود


+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:1  توسط حسین  | 

با صدای بی صدا

یک خطی بنویسم که این خونه متروک زیر بولدوزر نره وگرنه زندگی اونقداهم که میگن نمی ارزه... و یک دنیا حرف بی سر و ته دیگه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:10  توسط حسین  | 

درد دل پاییزی

شوق باز آمدن سوی توام هست اما

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده راهم بسته

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

و باز سلام.هفته ها بود که میخواستم بنویسم ولی دستم به قلم (ببخشید به کیبورد)  نمی رفت. این روزها میخواستم بنویسم برای شفای بابک بیات دعا کنید ولی افسوس دیگه دیر شده و یار آسمونی پرواز کرد به آسمون.

دنیای غریبی زندگی میکنیم. کاش قدر همو میدونستیم. من معتقدم تو روزگار ما هر کس به یه اسم مستعار نیاز داره...تا بگیم چقدر همدیگر رو دوست داریم ولی روزگار <غرور بیجا راه بر ما بسته ...

بگیم چقدر خوب میشد اگه وقتی همدیگر رو میدیدیم راهمونو کج نمی کردیم از اونور بریم...

بگیم اگه همه عالم جمع بشن جای تو رو نمیگیرن...

بگیم دروغه اگه من دنبال فرشته دیگه ای برم...

حالا به نظر شما برای گفتن این حرفا اسم مستعار نیاز داریم یا نه؟

اگه دوست داشتید جواب بدید.

باقی برای بعد...

آسمانی باشید...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 11:37  توسط حسین  | 

عاشقانه

 

...در ماشین را به سرعت باز می کنم و در کنج صندلی جای می گیرم. من از ضیافت سرد و کسل کننده ای باز می گردم که مهمانان غریبه آن خنده های دروغین به هم تحویل می دهند و با چشمانی لنزدار و رنگارنگ به هم چشمک می زنند.راننده مسیر عجیبی را برای رسیدن به مقصد انتخاب می کند:یا خیابانهای شهر را خوب نمی شناسد و یا میداند من میل چندانی به رسیدن ندارم.من در سردرگمی این تنهایی به شب فکر می کنم.

                               ..............................

و اما قصه شب.مامن رازدار و تاریخی من.ماجرا از سرخی آفتاب آغاز می شود و در تاریکی غربتی بکر روایت می کند.شب همواره ایده های نو و مسافرانی نو دارد.مسافرانی که بعد از تشخیص زیبایی شب سفره دل باز می کنند.چه قسمتی!یکی جام می به دست و دیگری خون دل به سینه...

شهر شب قصه مستی فریاد است برای تو و غصه سهمگین سکوت است برای من.شب همزاد اشک است برای من که به یک لبخند تو دل بستم بهانه زیستن و هزار بار اندوهگین و نا امید با توشه اشک بارگشتم.

قصه کابوس شبانه ام را باور نمی کنی.حدیث شب های بیخوابی ام را چطور؟

ماجرای هق هق تلخم را در نمی یابی.داستان گر یه بی صبرم را چطور؟

ماندن پرهیاهویم را در بند نیستی.رفتن بی های و هویم را چطور؟

خنده ام می گیرد که چه تنها و غریب اندر این شهر پر از حیلت و افسون می میرم و تو در بطن همین حس غریب به چراغ پر جذبه فرداها غرق در اندیشی و به غمناکی آواز پر از غصه من می رقصی...      

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:46  توسط حسین  | 

حال شما چطور است؟

 

سلام.حال همه ما خوب است.ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که به آن شادمانی بی ثمر می گویند.با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرند که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان.

تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود.میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است.اما تو لا اقل هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟

راستی خبرت بدهم.خواب دیدم خانه ای خریده ام:بی پرده بی پنجره بی در بی دیوار...هی بخند.بی پرده بگویمت.چیزی نمانده است.فردا را به فال نیک خواهم گرفت.

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد.باد بوی نامه های کسان من میدهد.یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نه ریرا جان.نامه ام باید کوتاه باشد.ساده باشد.بی حرفی از ابهام و آینه.از نو برایت می نویسم:

حال همه ما خوب است اما تو باور مکن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 21:24  توسط حسین  | 

پیشواز

چه اسفند ها...آه

چه اسفند ها دود کردیم

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روز ها می رسی

از همین راه.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 18:43  توسط حسین  | 

شاعر چشم تو

 

 به بوسه ای بکش مرا به عشوه و اشاره ام

 دوباره زنده کن ولی به بوسه دوباره ام

 من به وضو لب تو را به بوسه باز می کنم

 سر به سر تو می نهم با تو نماز می کنم

 نازک ناز و در بغل جادوی جاودانی ام

 شاعر چشم تو شدم شاعر اگر بخوانی ام

 با تو درنگ می کنم به جستن خدای خود

 تو را نشانه می دهم در این ترانه های خود

 ببین که با تو ای همه قشنگ و بی امان قشنگ

 جهان خلاصه می شود در این اتاق کور و تنگ

 بیا و همصدای من به حال کوچه گریه کن

 به زخم های آهوی زلال کوچه گریه کن

 به سفره های خالی غذا ندیده گریه کن

به حال آن قناری به خون تپیده گریه کن

 در این اتاق سوخته تن تو با تن من است

 همین حضور ساده ات دلیل ماندن من است

 به بوسه ای بکش مرا به عشوه و اشاره ام

دوباره زنده کن ولی به بوسه دوباره ام  ......

 

سال نو  بر شما مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 19:29  توسط حسین  | 

در انتظار تو

 

  وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها...

  مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم

  عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم:باشد برای روز مبادا

  اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

  اما چه کسی می داند؟شاید امروز نیز روز مبادا باشد 

  وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها...

 هر روز بی تو روز مباداست.

 

 

  

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 18:40  توسط حسین  | 

یک توضیح ضروری

 

اسفند همیشه برای من ماه شلوغی بوده و به همین خاطره که دیر می نویسم.و اما توضیح.هفته گذشته افشین خان (که خیلی بهشون ارادت داریم)موقع کامنت گذاشتن یک تبلیغات مجانی برای من کرد و ناخوداگاه آدرس منو گذاشت.وچون با اون بچه ها راحت بود خیلی خودمونی نوشت.اینو گفتم که اون دوستای خوب در مورد من اشتباه فکر نکنن.همین...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 17:59  توسط حسین  |